عسلعسل، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

◕ ‿ ◕ ♥ فندق کوچــولوی خونمـــــون ♥ ◕ ‿ ◕

عشق یعنی همه چی

  یه صفحه ی سفید این بار حرف "حرف نگفته ست یه حرف تازه نه از تو... هی فکر می کنم هی با قلم به کاغذ سیخ میزنم اما دیگر تمام صفحه ها معتاد نامت اند انگار این قلم جزبا حضور نام تو فرمان نمیبرد در تمام صفحه های دفتر شعرم در گوشه های خالی قلبم در لحظه های تلخ سکوتم و فکرهایم چیزی به جز تو نیست که تکرار می شود. مثل درخت در دل من ریشه کرده ای....   سلام روز جمعه که رسیدیم خونه ی خودمون بازم بابا  با نوشته هاش سوپرایزم کرد همیشه وقتی من خونه نباشم بابا یه جای خونه رو مینویسه رفتم آشپزخونه و دیدم روی شیشه ی اجاق گازو نوشته. کلی ذوق کردم بعدش ایتطوری شدیم همسر مهربانم و عزیزتر از ج...
18 فروردين 1392

سیزده بدر

بازم سلام بازم مسافرت ایندفه با بابایی ایندفه هم خیلی خوش گذشت واقعا ساعت 3 صبح روز سه شنبه رسیدیم تبریز و بعدش ساعت 4 رفتیم میاندواب بعد به همراه عمه جون رفتیم طرفای شاهیندژ   این عکس عسل خانم تو سیزده بدر که همش میخندید             اینجا هم که من داشتم تو ماشین استراحت میکردم اومده بود پیشم           فردای اون روز رفتیم مهاباد بعدشم رفتیم دریاچه ارومیه فقط خندیدیم واقعا عالی بود اینم چند تا عکس تو دریاچه ارومیه                   ...
16 فروردين 1392

خاطرات مشهد

سلام خوبیــــــــــــــن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما هم خوبیم حسابیـــــــــی. خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده اول عکس هفت سینمو میذارم براتون که همه ی کاراشو خودم کرده بودم نگاه کنین           خوشگله مگه نه؟؟؟ سوم عید با مامان جون اینا رفتیم مشهد خیلی خوب بود 17 نفر بودیم بهترین مسافرت بود تو قطار 4 تا کوپه گرفته بودیم و حسابی سالن رو شلوغ کرده بودیم این عکسارو تو راه آهن تبریز گرفتیم   عکس عسل و دختر خالش مائده خانم گل          اینم عکس عرفان نفس خاله   اینم دخمل نازم تو حرم مطهر     ...
16 فروردين 1392

عید و مهمونی

سلام سلام خوبیــــــــــــــــن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عیدتون بهارتون مبارک امروز وقت کردم که بیام و از اتفاقات این چند روز براتون بنویسم چند روز پیش عسلی از خواب بیدار شده میگه مامان آهنگ بذار میخوام عربی  یا به قول خودش علبی برقصم منو میگی یهو اینطوری شدم الهی من فدای دخملم بشم. تازگیا هم براش چند تا کتاب خریدیم تا از خواب بیدار میشه میگه مامان برم کتابامو بیارم درس بخونیم بچه کلا عاشق درس و کتابه. کاش تا آخر همینطوری بمونه 29 اسفندم مامانی و بابایی به همراه عمه جون اومده بودن خونمون درسته که عسل یه خورده بد اخلاقی میکرد ولی با همه ی اینا بازم خوب بود. سال تحو.یل خیلی خوبی داشتیم. امسال هم برا اولین بار ب...
1 فروردين 1392

اسکیت بازی عســـــ♥ـــل

سلــــــام سلــــــام بازم یه روز خوب با عسل و بابا مرتضی شروع شد. امروز هم طبق معمول هوا خیلی خیلی خوب بود. عسل و بابا مرتضی زودتر از من بیدار شده بودند   منم زودی بیدار شدمو رفتم پیش عسل و بابا مرتضی. بعد صبحونه  رفتیم حیاط برا بازی. عسل اسکیت هاشو پوشید و بابا هم کمکش کرد تا عسل بتونه تعادلش رو حفظ کنه. عسل زرنگ منم ماشاالله خیلی زود تونست یاد بگیره و تعادلش رو خیلی خوب حفظ کرد. فداش بشم دخترمو چون وسط بازی عسل منم مشغول شستن حیاط بودم نتونستم ازش عکس بگیرم. شرمنده دیگه اگه زندگیم تو یه کاسه آب خلاصه میشد اونو بدرقه ی راهت میکردم  بای دوستای مهربونم ...
20 اسفند 1391

حرف های مادرانه

  نمی توانم در خیالم روزی را ببینم که تو نیستی من در کوچه ها آواره و سرگردان باشم و هر کسی مرا ببیند از من بپرسد در جستجوی کیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دخترم تاج سرم از روزی که اومدی و وارد زندگیم شدی از روزی که خدا تو رو به ما امانت داد و شدی نفسم شدی همه کسم شدی دنیام شدی روحم شدی روانم خودت یه روزی مادر میشی و تمام احساس منو درک میکنی دخترم. حتی یک پدر هم نمی تونه احساس یه مادرو درک کنه. احساسی که به تو دارم یه حس فوق العادست من عاشق کسی ام که خیلی صاف و سادست عسل عاشق مهربونیتم. عاشق قلب پاکت از وقتی به دنیا اومدی شدی همه همدم من و بابا تو یه شهر غریب. ما سه نفر همه دنیای همیم . هیچوقت تنهات نمیذارم. نمی ذ...
13 اسفند 1391